امروز غزل زيبايي را از شاعر عزيزمان ناصر فيض تقديم حضورتان مي کنم
غزلي که آکنده از دردهاي اجتماعي است
بايد برادران زنم را عوض کنم
بايد که شيوه ي سخنم را عوض کنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم
گاهي براي خواندن يک شعر لازم است
روزي سه بار انجمنم را عوض کنم
از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام
آنگه مسير آمدنم را عوض کنم
در راه اگر به خانه ي يک دوست سر زدم
اين بار شکل در زدنم را عوض کنم
وقتي چمن رسيده به اينجاي شعر من
بايد که قيچي چمنم را عوض کنم
پيراهني به غير غزل نيست در برم
گفتي که جامه ي کهنم را عوض کنم
دستي به جام باده و دستي به زلف يار
پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم
شعرم اگر به ذوق تو بايد عوض شود
بايد تمام آن چه منم را عوض کنم
ديگر زمانه شاهد ابيات زير نيست
وقتي که شيوه ي سخنم را عوض کنم
مرگا به من که با پر طاووس عالمي
يک موي گربه ي وطنم را عوض کنم
وقتي چراغ مه شکنم را شکسته اند
بايد چراغ مه شکنم را عوض کنم
عمري به راه نوبت خودرو نشسته ام
امروز مي روم لگنم را عوض کنم
تا شايد اتفاق نيفتد از اين به بعد
روزي هزار بار فنم را عوض کنم
با من برادران زنم خو ب نيستند
بايد برادران زنم را عوض کنم
دارد قطار عمر کجا مي برد مرا؟
يارب! عنايتي! ترنم را عوض کنم
ور نه ز هول مرگ زماني هزار بار
مجبور مي شوم کفنم را عوض کنم
+ حالي به حالي
حالي به حالي
-------------------------------------
امشب هواي پنجره حالي به حالي است
توفان وزيده؛دفترم از شعر خالي است
درياچه هميشه خروشان چشم هام
محکوم جرم مستند خشکسالي است
(مفعول و فاعلات و مفاعيل) زشت نيست!
وقتي که چشم خيس خدا اين حوالي است؟
خانم ! حواس شعر مرا پرت کرده اي
از آن زماني که آمده اي-چند سالي است-
صبح است اي مسافر شب گرد شب نشين
فردا که سمت عشق جنوبي-شمالي است
پرپر بزن پرنده! قفس را ببر زياد...
اي جان سخت! جان من آيا مجالي است
محمد جواد ايزدپناه (ناصر)
اين هم انجمن ادبي ((پنجره)) براي عضويت شاعران جوان

+ استادي که نگفت عاشق است
کلاس هايش را هميشه زير درخت گردو برگزار مي کرد.اين برنامه بهمن ماه به بعدش بود. البته قبلش هم هيچ وقت او را در چهارديواري محصوري به نام ((کلاس)) نديديم. اصولا از چهار ديواري خوشش نمي آمد. هميشه دوست داشت آزاد باشد.به داستان ((سووشون)) علاقه عجيبي داشت.احتمالا اين داستان را خودش براي چاپ در کتاب ادبيات فارسي سال دوم دبيرستان انتخاب کرده بود. با پند ها و حکايت هاي سعدي عشق مي کرد و وقتي اشعار حافظ را برايش مي خواندي چنان مدهوش مي شد که گاهي ناخوداگاه گريه مي کرد.اين حالت را هميشه در او ديدم تا اينکه از دوستان شنيدم: اين آخرين جلسه ادبيات استاد است
و بعد از آن من ماندم و يک دنيا خاطره شيرين از کلاس اين استاد. استادي که هرگز نگفت عاشق است اما عشق در شريان او جريان داشت.
غزل پاييزي زير از اين استاد است....
غم در حوالي شب من چرخ مي زند
اي دل!غمت چه سينه شکن چرخ مي زند!
برگي به رنگ مرگ در آغوش زرد باد
در سايه هاي سبز چمن چرخ مي زند
داس شکفته در کف دستان باغبان
گل را ميان نازک تن چرخ مي زند
در کوچه ي شکوفه و باران ((لب نسيم))
در هيات سلام((گون)) چرخ مي زند
مرغي پس از قفس به پناه خسيس خار
در حسرت غريب وطن چرخ مي زند
اينجا کبوتري که دم تيغ را گريخت
پرواز را به خاطر من چرخ مي زند
سبز خزه که پشت کند از حضور آب
در ظلمت بلوغ لجن چرخ مي زند
خورشيد را به آبي سقف بلند بست
اين جان که در غروب بدن چرخ مي زند
وقتي ستاره،آينه ي اشک پاک شد
شعري به ذهن مرد سخن چرخ مي زند
فرياد را به لاله ي گوش تو سبز کرد
قفلي که بر سکوت دهن چرخ مي زند
دکتر عزيز شباني
+ بعد از اينکه مدرن شديم
سلام
بعد از اينکه مدرن شديم چکار کنيم؟
هشدار اول
شعر فارسي از ديرباز يکي از غني ترين هنرهاي جهان از حيث محتوا و ساختار بوده است.شاعران فارسي گو همواره کوشيده اند با الهام گرفتن از آموزه هاي غني مذهبي خود دست به خلق آثار ادبي بزنند. درخشش شاعران بزرگي چون مولانا ، حافظ شيرازي ، سعدي و ... در عرصه بين المللي پس از 8 قرن بيانگر عمق معنوي شعر فارسي و درگير بودن ان اشعار با روح و فطرت انسان است. اکنون که قطار سريع السير هنر جهاني دست به ابداعي جديد زده است و به اصطلاح از مرز مدرن شدن گذشته است و به بعد از آن مي انديشد. بازگشت به عقب و تامل دوباره در هنر غني اسلامي- ايراني ضروري و بلکه حياتي به نظر مي رسد؛ و لذا شاعران جوان امروز به عنوان وام داران و فرهنگسازان کنوني نبايد با فراموش کردن گذشته پربار هنر خويش فقط و فقط با الهام از قطار انديشه هاي جديد غرب به خلق آثار خويش بپردازند...
اما بعد ...
√ تصويري از احساس من اينجاست 
اي نو عروس شعر من اي خوشگل زمخت! خوابيده اي ميان غزلهام عور و لخت
من لاي روسري تو يک سيب ديده ام بگذار بگذريم از اين حرفهاي مفت...
[آرشيو نشده ها]

