+ استادی که نگفت عاشق است

کلاس هایش را همیشه زیر درخت گردو برگزار می کرد.این برنامه بهمن ماه به بعدش بود. البته قبلش هم هیچ وقت او را در چهاردیواری محصوری به نام ((کلاس)) ندیدیم. اصولا از چهار دیواری خوشش نمی آمد. همیشه دوست داشت آزاد باشد.به داستان ((سووشون)) علاقه عجیبی داشت.احتمالا این داستان را خودش برای چاپ در کتاب ادبیات فارسی سال دوم دبیرستان انتخاب کرده بود. با پند ها و حکایت های سعدی عشق می کرد و وقتی اشعار حافظ را برایش می خواندی چنان مدهوش می شد که گاهی ناخوداگاه گریه می کرد.این حالت را همیشه در او دیدم تا اینکه از دوستان شنیدم: این آخرین جلسه ادبیات استاد است
و بعد از آن من ماندم و یک دنیا خاطره شیرین از کلاس این استاد. استادی که هرگز نگفت عاشق است اما عشق در شریان او جریان داشت.
غزل پاییزی زیر از این استاد است....

غم در حوالی شب من چرخ می زند
ای دل!غمت چه سینه شکن چرخ می زند!
برگی به رنگ مرگ در آغوش زرد باد
در سایه های سبز چمن چرخ می زند
داس شکفته در کف دستان باغبان
گل را میان نازک تن چرخ می زند
در کوچه ی شکوفه و باران ((لب نسیم))
در هیات سلام((گون)) چرخ می زند
مرغی پس از قفس به پناه خسیس خار
در حسرت غریب وطن چرخ می زند
اینجا کبوتری که دم تیغ را گریخت
پرواز را به خاطر من چرخ می زند
سبز خزه که پشت کند از حضور آب
در ظلمت بلوغ لجن چرخ می زند
خورشید را به آبی سقف بلند بست
این جان که در غروب بدن چرخ می زند
وقتی ستاره،آینه ی اشک پاک شد
شعری به ذهن مرد سخن چرخ می زند
فریاد را به لاله ی گوش تو سبز کرد
قفلی که بر سکوت دهن چرخ می زند
                                                     دکتر عزیز شبانی